English
|
| |
تاريخ دويست ساله ايران
سفرنامه مازندران
ادامه سفرنامه
مازندران
ساعت سهوربع بعداز ظهر جمعه 29 مهرماه پس از پذیرفتن هیئت دولت و ابلاغ نظریات خود در خصوص این مسافرت، از “تهران“ به عزم “مازندران“ حركت كردم.
همراهان عبارت بودند از:
شاهپور محمدرضا، ولیعهد.
فرج اللهخان بهرامی، رئیس دفتر مخصوص شاهنشاهی.
چراغعلیخان، كفیل وزارت دربار.
جعفرقلیخان اسعدبختیاری.
امیرلشگر خدایارخان.
امیرلشگرنقدی.
امیرلشگرانصاری.
علیخان دشتی، نماینده مجلس شورای ملی و مدیر روزنامة شفق سرخ.
دادگر، نمایندة مجلس شورایملی.
شكراللهخان قوامصدری.
میرزاكریمخان رشتی.
سرتیپ علیخان، معاون ادارة امینه.
سرهنگ محمدباقرخان، آجودان ولیعهد.
یاورمنصور میرزاجهانبانی، ریاست دواتومبیل اسكورت نظامی.
دونفر آجودان.
دونفر از اعضاء دفتر مخصوص.
از دروازة “تهران“ وارد جادة شوسه شدیم. این قسمت تا “سرخه حصار“ گرد و خاك بیشمار داشت. عمارت و باغ “سرخه حصار“ در كنار جادة “جاجرود“ و در دامنة كوه كم ارتفاعی بنا شده كه رشتهای از این كوه ضلع شرقی جلگة “تهران“ را محدود میسازد. این بنا از عمارات سلطنتی قاجاریه است كه محض تفریح و تفرج خود ساختهاند، و باوجود مصارف بسیاری كه در عرض سال نگاهداری و حفظ آن ایجاب میكند، هیچ فایدهای از آن حاصل نمیگردد. چون سزاوار نمیدیدم كه این ابنیه بیش از این بیفایده بماند و مردم از آن نفعی نبرند، بهمتصدیان امور دستور داده بودم راهی برای استفاده از آنها در نظر بگیرند كه عمومیت داشته باشد.
اخیراً دكتر حسینخان بهرامی، رئیس كل صحیة مملكتی، پیشنهاد نمود كه عمارت مزبور، برای تأسیس یك سناتوریوم تخصیص داده شود كه دارای پنجاه تختخواب باشد، و مرضای مسلول شهر در آنجا تحت معالجه درآیند.
این مرض، با وجود هوای خشك و آفتاب درخشان “تهران“ كه دافع سل است، متأسفانه بهعلت عدم رعایت اهالی از اصول صحی، خاصه اهل بازار كه در زیر سقفها و در هوای كثیف دكاكین متوقفند، در “تهران“ شیوعی وافر دارد، ولی تا كنون برای این قبیل مرضا محلی متناسب كه هوای مقتضی و مسافت كافی از شهر داشته باشد، ترتیب داده نشده بود. معلوم است كه معاشرت با مسلولین تا چهمیزان برای سلامت مردم خطرناك است. پیشنهاد رئیس صحیه را پذیرفتم، و امر اكید صادر كردم كه وسائل این كار را هرچه زودتر فراهم آورند.

مخارج اولیة تأسیس این سناتوریوم را بیستهزارتومان، و بودجة سالیانة آنرا در حدود چهلهزار تومان برآورد كرده بودند. چون از بودجة مملكت بهزحمت ممكن میشد كه چنین وجهی تخصیص بدهند، چندی این موضوع معوق ماند، تا این كه اخیراً، چون عزیزخان خواجه وصیت كرده بود دارائی او را پس از مرگ به پادشاه وقت تسلیم كنند، صورت اموال او را از نظر من گذرانیدند. من نیز هیئت دولت را مختار گردانیدم كه این اموال را بهیكی از دو مصرف معارفی یا صحی برسانند.
هیئت دولت نیز صحیه را ترجیح داد، و بهاین ترتیب عایداتی برای مریضخانه مزبور پیدا شد، و دیگر تصور نمیرود مشكلی برای انجام این كار خیر باقی باشد.
“سرخه حصار“ نسبت به شهر “تهران“ ارتفاع بیشتری دارد، و از این جا راه به بالای گردنة “هزاردره“ صعود میكند. منظرة درههای بیشماری كه از دامنة “البرز“ فرود آمده، و این قطعه خاك را پرچین و شكن میكند، برای اشخاصی كه از جلگة “تهران“ بیرون آمده باشند خالی از تماشا نیست.
كلمه “هزاردره“ كه اسم این تنگه شده، واقعاً برای تعیین عدة شعب آن كافی نیست.
در حینی كه میخواستم از بالای این گردنه سرازیر شده و بهجانب رودخانه جاجرود بروم، خبر دادند كه اتومبیل حامل بنزین و نظامیان بمبانداز در اواسط گردنه متحرق گشته، و راه به واسطة اشتعال بنزین و احتراق بمب و فشنگ مسدود است. فوقالعاده از این خبر متعجب شدم، زیرا اتومبیلی را كه برای این عده نظامی تعیین كرده بودند، از محكمترین اتومبیلهای طرز جدید بشمار میرفت و رانندگان مجرب و سفركرده داشت.
از بس متألم و متأثر شدم امر دادم اتومبیل مرا تا همان نقطه پیش ببرند، و از احتراق بمب و غیره نیندیشند. شاید زودتر بر كیفیت حال مطلع شده، و وسائل نجات راكبین اتومبیل را فراهم آورم. اما افسوس كه سرعت و شدت سانحه، راه چاره را بربسته بود. اتومبیل براثر این احتراق بكلی ذوب شده بود، و منظرة اسفناك اجساد این چند نفر نظامی، چنان تأثیر شدید و الیم و غمناكی در من كرد كه تا آن روز هیچوقت چشم خود را گریان ندیده بودم. فوراً حفظ و حراست بستگان و اهل و عیال این چند نفر را در ضمن برقراری حقوق و مواجب مكفی، دستور دادم، و امر كردم مقبرهای مخصوص نیز بنام خدمت و وفاداری، برای سوختگان مستقر سازند. گویا بیاحتیاطی یكی از نظامیان، و روشن كردن كبریت و سیگار، وسیلة اشتعال یكی ار پوتهای بنزین شده و شوفر نیز هراسان، بهجای نگاهداشتن اتومبیل و رفع چاره، اتومبیل را از جاده خارج، و به كوه زده و احتراق را تشدید كرده است.
علیایحال هنوز نمیتوانم از ابراز تأثر خودداری كنم. در تمام جنگهای عظیمی كه برای من پیش آمده است، هیچ واقعهای بهاین شدت و بهاین دلخراشی به نظرم نرسیده است. معلوم شد كه نیمساعت تمام چشم خود را به یك نقطه دوخته ابداً ملتفت هیچ چیزی نبودهام. هیچیك از همراهان نیز جرأت نكردهاند كه نزدیك من آمده و مرا از این حالت بهت و حیرت كه تا یك درجه برای خود من خطرناك بود، منصرف سازند. این چند نفر نظامی زیر دست خود من تربیت شدهبودند، و هیچ وقت منظر آنها را از صفحة دل خارج نخواهم نمود.
با اتفاقات پیشبینی نشده و قضا و قدر چه میتوان كرد؟ با یك عالم تأسف و تحسر بهراه افتادم. نیمساعت در سرپل “جاجرود“ پیاده شدم، ولی میل صحبت با احدی را نداشتم. چون شب را در “رودهن“ خواهم ماند فقط بهبهرامی دستور دادم كه همراهان را بهطرف “رودهن“ هدایت نماید.
آب رودخانة “جاجرود“ در ایام بهار، بهواسطه طغیان اَنهار و رودهای كوچك دامنة “البرز“، خیلی زیاد میشود، طوری كه جز بهوسیلة پل عبور از آن میسر نیست. در نتیجه، غالباً سدهائی را كه برای زراعت در حدود “ورامین“ و غیره برآن میبندند، خراب كرده و خساراتی وارد میسازد.
رود “جاجرود“ از شهر “تهران“ 600 متر ارتفاع دارد. ارتفاع “تهران“ نیز از سطح دریا یكهزارودویست متر است (1200)، بهاین لحاظ ممكن است كه آب این رودخانه را به “تهران“ برد، زیرا تهران به واسطة نداشتن رودخانة بزرگ البته نمیتواند كه زیبائی منظر و لطف طبیعی و نظافت جامع را دارا باشد. ولی انجام این نقشه بهعلت خسارتی كه بهزراعت “ورامین“ وارد میگردد، و مخارجی كه برای حفر مسیر رودخانه و عبور دادن از كوه لازم خواهد شد فعلاً میسر نیست.
در این باب، امر بهتحقیقات علمی و دقیقتری دادم كه در صورت امكان جبران نقص آب “ورامین“ را بنمایند.
“تهران“ را از روز اول برای مركزیت و پایتخت انتخاب كردن، شاید مبتنی بر یك فكر عمیق نبوده و جهات مشخص و خانوادگی داشته است، ولی فعلاً كه خواهنخواه مركز مملكت واقع شده، با هر وسیلهای هست، باید برای آن فكر رودخانه و آب سرشار كرد.
بعد از قریة “كرد“، در نزدیكی و سرراه، قریة بزرگی دیده نمیشود، مگر “بومهن“. رود كوچكی كه از “بومهن“ میگذرد، از گردنة “سكنهدار“ نزدیك به“سیاه پلاس“ سرچشمه میگیرد، و تدریجاً عظمتی یافته پس از الحاق به آب “آه“ و “دماوند“ به “جاجرود“ میپیوندد. ارتفاع “بومهن“ از “تهران“ 500 متر است.
قریب نیمفرسنگ بعد از “بومهن“، قریة “رودهن“ است، كه آب “آه“ از آن میگذرد، و قریب یكصدوپنجاه خانوار سكنه دارد كه كردبچه و از مهاجرین “ارومیه“ (رضائیه) میباشند. “رودهن“ ملك شخصی من است. اخیراً برای رفاه حال عابرین، دستور ساختمان یك مهمانخانهای در این قریه دادهام كه مقداری از بنای آن حاضر شده، و بقیه را هم مشغولاند. چون در مجاورت این قریه آب معدنی خوبی وجود دارد، بعد از امتحانات شیمیائی و فوائد مسلم آن، دستور ساختمان حمامها و محلهای منظمی دادم كه با وجود راه شوسهای كه ایجاد كردهام، بتواند مورد استفاده اهالی “تهران“ و سایر نقاط واقع شود.
هوای “رودهن“ بهواسطه مجـاورت با “دماوند“ و ارتفـاع محسوسی كـه نسبت به “تهران“ دارد، طبعاً سرد و ییلاقی است، و طرف مقایسه با هوای “شمیرانات“ نیست. با سرعت سیر اتومبیل، چون زیاده از یك ساعت و نیم و دوساعت بیشتر، فاصله از “تهران“ ندارد، یقین دارم در فصول تابستان مورد استفادة كامل اهالی “تهران“ واقع خواهد شد. خاصه اینكه از آب معدنی و استحمام و استنشاق هوای اطراف آن و غیره، استفادة زیادتری خواهند برد.
نزدیك به مغرب در عمارت جدیدالبنای “رودهن“ پیاده شدم. اطاقهای مهمانخانه را كه مشرف به رودخانه است و دره، برای اقامت همراهان تخصیص دادهاند. من و ولیعهد در عمارت بالای باغ منزل نمودیم.
هرچند هوای این دره در این شب مهتاب بسیار مطبوع به نظر میآمد، ولی واقعة امروز در گردنة “هزاردره“ طوری مرا مغموم ساخته بود كه واقعاً از هر تفریح و تماشائی منزجر بودم. بهرامی اطلاع داد كه در سرپیچ “جاجرود“ در نقطهای كه راه شوسه بهطرف “رودهن“ منعطف میگردد، در بیست قدمی جاده یك پلنگ و یك بچه پلنگ دیده است كه نگران حركت اتومبیل و شعاع چراغ آن بودهاند، و خیره بهطرف اتومبیل نگاه میكردهاند. اتفاقاً سه نفر دیگر كه در اتومبیل مشارالیه بودهاند، و خود او هیچ كدام دارای اسلحه نبوده، و پلنگها به واسطة صدای بوق اتومبیل، قریب سیصد قدم از كنار جاده خارج شده و از بالای تپه، باز بهطرف اتومبیل نگاه میكردهاند. اگر یكساعت زودتر اطلاع داده بود، حتماً برای شكار آنها حركت میكردم، افسوس كه پس از مغرب این اطلاع را داد، و هوا بكلی تاریك شده است. من اصولاً به شكار حیوانات و پرندگان رغبت زیاد ندارم، و خیلی كم اتفاق میافتد كه میل به رفتن شكار و زدن آهو و كبك و غیره نمایم، ولی برای شكار ببر و پلنگ خالی از علاقه نیستم. علیایحال دستور حركت فردا و ترتیب سفر را داده، خوابیدم.
ساعت هشت صبح كه از منزل بیرون آمدم، اتومبیلها حاضر بود. همراهان بهانتظار من، درب باغ ایستاده بودند. ابتدا قریب یك ربع فرسنگ از راهی كه دیروز آمده بودیم مراجعت كرده، به سر جاده “دماوند“ رسیده، و از پل محقری عبور كردیم. راه دائماً برارتفاع خود میافزاید. اتومبیلها در دامنة جنوب شرقی “البرز“ در حركتاند. درههای عمیقی پیش میآید كه اتومبیل غالباً در یك ارتفاع تقریباً دویست ذرعی بالا و پائین میشود. دره و ماهورهای پرپیچ و خم از هرطرف گسترده است، و سیمای خاك را به صورتی عبوس شبیه میكند. راه در این نقاط بر حدود “ورامین“ مشرف است. رشته كوه “البرز“ در طرف یسار ما ارتفاع زیادی نشان میدهد، زیرا كه جاده خود در یك خط مرتفعی امتداد دارد.
من از این قسمت جاده خوشم نمیآید، و نپسندیدم. باید دستور بدهم كه این قسمت را بعدها عوض كنند، و راه را از كنار “رودهن“ به طرف “دماوند“، تسطیح نمایند كه خطر اتومبیلرانی كمتر شود، و مردم سهلتر بتوانند عبور و مرور نمایند.
پس از وصول به حدود شهر “دماوند“، و پس از عبور از نقطهای كه جادة “دماوند“ را از خط “فیروزكوه“ مجزی میسازد، وارد منطقة “فیروزكوه“ و قراء و قصبات آن شدیم. اولین قریة سرراه ما “گیلیارد“ یا “جیلیارد“ بود، كه قریهای است نسبتاً بزرگ. پس از آن “آئینهورزان“ قرار دارد، كه دهی است مرتفع با هفتاد خانوار جمعیت. یك فرسخ دورتر از “آئینهورزان“، قریة “جابان“ واقع شده است كه اهالی و تهرانیها آنرا “جابون“ تلفظ میكنند. قریه “سربندان“ مرتفعتر از “جابون“ است اما آب و هوای آن به لطف “جابون“ نیست. نیمفرسنگ دورتر از آن، قریه “سیدآباد“ است كه آخر خاك “دماوند“ واقع میشود. از گردنهای كه در یك فرسنگونیمی “سیدآباد“ واقع است، راه سرازیر میشود و درهها بر عمق و تندی خود میافزایند. “سیاهپیچ“ قطعهای از این قسمت راه است كه در حین سرازیری اعوجاجی مییابد. و چون خاك و سنگ این قطعه از حیث رنگ و اعوجاج مورد توجه شوفرها واقع شده، به“سیاهپیچ“ شهرت گرفته است. امر دادم حتیالمقدور این قطعه راه را بتراشند و وسیع كنند.
چند قدم پائینتر، رودخانهای جریان دارد كه آنرا “دلیچای“ یا “روددیوانه“ مینامند. در فصل بهار دیوانهوار طغیان مینماید و غیرقابل عبور میشود و راه را قطع میكند. در بازدیدهای قبلی، در ضمن دستورهای كلی كه برای ساختن راه میدادم، مخصوصاً قدغن كردم كه پل مستحكم و بلندی براین رود ببندند. چون خبر ساختن آن رسید، گفتم كه آن را “پلفردوس“ بخوانند و اكنون “پلفردوس“ سرآمد پلهای این حدود است.
بهنقل بهرامی، قریب چهل و پنج سال قبل مرحوم اعتمادالسلطنه در كتاب مطلعالشمس، وضع این نواحی خاصه “فیروزكوه“ و قلاع و حصار آنرا مشروحاً و در كمال دقت و با نهایت امعان نظر شرح داده است. از آن زمان تا حال تغییر فاحشی رخ نداده الا اینكه قصبة زیبای “فیروزكوه“ از فرط اهمال اهالی آن كثیفتر شده و شایستة اسمی بهاین زیبایی نیست.
مرحوم اعتمادالسلطنه مرد صاحبنظر و متتبعی بوده، آثار و علائم و نوشتجات او را میپسندم. اخیراً در كتابخانة آستان قدس رضوی در “مشهد“، كه بهدیدن كتابها مشغول بودم، كتابی مبنی بر یادداشهای یومیة اعتمادالسلطنه بهدست من افتاد. بردم منزل، و یكی دوشب بهدقت مطالعه كردم. این كتاب دو جلد است، و یادداشتهائی است كه این شخص از گزارشات یومیة دربار نوشته، و با خط زنش پاك نویس شده است.
هركس بخواهد وضعیت دربار ناصرالدین را بفهمد، بهترین نمونة آن همین دو كتابی است كه اعتمادالسلطنه نوشته است!
كتابها را باید دید و آنوقت بهخوبی فهمید كه این مملكت چرا بهاین روز سیاه نشسته است؟ چرا گردوغبار مذلت، فقر و مسكنت، تباهی و تبهروزگاری چهرة آن را آزرده ساخته؟ چرا مراحل تنبلی و تنپروری و وقاحت و بیآزرمی و بیفكری و بیعلاقگی و اجنبیپرستی اندام عدهای از سكنة این مرز و بوم را سیاهپوش ساخته است؟ چرا یك ثلث ایران از بدن مملكت مجزا و بهدست اجانب داده شده، و در تجزیة هریك از قسمتها چه تأثری در دربار ظاهر و تا چه درجه بهاین تجزیه و تقسیم، با نظر لاابالیگری و بیقیدی و بیاعتنائی نگریسته شده است؟
من نمیخواهم كه بهسلسلة قاجار با نظر عناد و خلاف عدالت نگاه كنم، زیرا هرچه بوده گذشته و رفته است، و فعلاً نیز موقعیت خود را مهمتر از آن میدانم كه بهیك جمعی نامحرم، خائن وطن و غیر ایرانی عطف توجهی نمایم، اما بینیوبینالله و از روی انصاف و حق، باید اقرار كرد كه اگر چه افراد سلاطین این سلسله، همه مستعد در خرابی و فساد اخلاق افراد مملكت بودهاند، ولی عامل اصلی فساد و برباددهی مملكت، شخص ناصرالدین بوده، و در تمام اوراق دوجلد كتاب اعتمادالسلطنه، كه با نظر دقت استفصاء شود، تمام ایام زندگانی پادشاه وقت از دو كلمه خارج نمیشد: زن و شكار!
پنجاه سال صحبت زن و شكار، حقیقتاً تعجبآور است! پنجاه سالی كه موقع نمو تمدن و علوم در اقطار عالم بوده، و چنانچه بهدیدة تحقیق و تدقیق موشكافی شود، نمو ترقی و تمدن در “اروپا“ و “آمریكا“ و مخصوصاً در “ژاپون“، مربوط به همین پنجاه سالی بوده كه بشریت و مدنیت چهار اسبه بهطرف تعالی و تجدد میدویده، و دربار ایران در این ایام تمام فضایل خود را صرف امیال نفسانی میكرده است.
بخاطر دارم كه مدیر جریدة حبلالمتین “كلكته“، تقویمی انتشار داده بود متصور بهسلاطین قاجاریه، و در آن تقویم از روی سند و تاریخ مسجل كرده بود، درست یك ثلث ایران، در ایام مزبور از كف رفته، و جزء ممالك خارجی شده است. تقویم مزبور چاپ شده و البته همه دیدهاند.
چیزی كه در یادداشتهای مرحوم اعتمادالسلطنه بیشتر نظر مرا جلب میكرد، این بود كه تقریباً در آخر یادداشت هر روزی این عبارت را تكرار میكند “شكر خدا را كه هنوز زندهام!“
معلوم میشود فضلیت و تقوی، ذوق و قریحه، صنعت و ابتكار و علم و دانش اساساً مورد تكدیر و تدمیر دربار و صاحبان آن بوده است و این بیچاره، كمتر روزی بوده كه بهزندگی خود مطمئن و امیدوار باشد.
از “فیروزكوه“ تا سر “گدوك“ همهجا راه سربالا میرود، اما چندان تند نیست. كاروانسرائی از بناهای شاه عباس صفوی در سرگردنه باقی است، كه هرچند عظمت و شكوهی ندارد و محوطه و طاقی چند بیش نیست، ولی در این مكان كه مهب بادهای سرد و سخت است، این پناهگاه برای مسافرین نعمتی است عظیم. اكنون قهوهخانهای هم در كنار آن ساخته شده و دایر است.
چون از “رباط“ دورشدیم، در میان جاده و كمر كوه هیكلهای مهیب و عظیم شبیه بهدود بهنظر میرسد كه در مقابل ما جزر و مد داشته، و با یكدیگر مصاف میدادند. این اول ابرهای “مازندران“ بود كه پیدا شده بودند. این ابر یا مه را اهالی “توره“ میگویند.
هرقدر اتومبیل بیشتر میرفت، بهابر نزدیكتر میشدیم. در اثر باد هر لحظه صفوف آنها بهم خورده بهاطراف پراكنده میشدند، و شخص گمان میكرد كه آن نواحی تمام سوخته، و این دود حریق است كه آسمان را پوشانده است. ناگاه وارد سینه مه یا ابر شدیم. هوائی مثل هوای حمام، مرطوب و گرم، ما را فرو گرفت. لباس و دست و صورت من ترشد. هرقدر پیشتر میرفتیم، ابر غلیظتر و نقاط اطراف راه ناپدیدتر میشدند، بهحدی كه دیگر از بیست قدم فاصله هیچ چیز پیدا نبود. كوهها چنان مینمود كه در یك پردة نازك حریر پوشیده شدهاند. این ابرها مانند مرغهای عظیمالجثه در فضا حركت میكنند و برسنگها نشسته، در خاك فرو میروند. اگر “البرز“ اجازه میداد كه گروهی از این مرغان بزرگ به فضای “تهران“ هم بیایند، چه خرمی و انبساطی كه در آن اراضی خشك تولید نمیشد!
هوا كامـلاً عوض شد. ولیعهـد اظهـار تشنگی میكند. چشمة آب باریك و شفـافی كه از روی سنگ بهطرف جاده در جریان است، آب بسیار گوارائی است، و رفع عطش از مشارالیه شد.
شوفر و اتومبیل و صندوقدار، هر سه، اوقاتم را تلخ كردهاند.
اتومبیلی كه سوار هستم، سیستم رنوست. صورت ظاهر آن قشنگ و مطبوع، ولی كوچكترین نشیب و فرازی كافی است كه آن را در جاده نگاه دارد. این اتومبیل برای راههای فعلی ایران، كه تازه شروع بهاحداث آنها شده است، جز دردسر فایده دیگر ندارد. دفعة چهارم است كه در برابر فراز و نهر مختصری ایستاده و با زور عملجات بهراهش انداختهاند.
صندوقدار هنوز لیاقت آنرا ندارد كه یك دستمال تمیز و نظیفی بهدست من بدهد.
شوفر، برای آنكه تبعة خارجی است و هنوز فضلیت سابق ایران از دماغ او خارج نشده، بیمیل نیست در مقابل اوامر ولیعهد خونسردی نشان بدهد. اتومبیل رنو را رها كرده، شوفر بیتربیت را اخراج و اتومبیل بهرامی را سوار شده حركت كردم.
از این جا درة بزرگ “تالار“ شروع میشود. جادة شوسه در طول همین رودخانه، گاهی درساحل یسار و گاهی در ساحل یمین امتداد دارد. راه دائماً فرود میرود، و هوا گرمتر میشود. اولین آبادی بعد از “رباط“، “دوگل“ است كه آسیا و منظرة مصفائی دارد. سپس راه از تنگه عمیقی میگذرد كه كوهها از دوجانب بر روی آن خم شده، و تقریباً جاده را شبیه بهشكافی كه در دیوار احداث شده باشد، نمودهاند. تراشیدگی كوه و پیچ و خم راه و بستر رودخانه نمایش با عظمت و دلفریبی دارد. از پیچ كه عبور كردیم، عمارت اعضاء طرق “عباسآباد“ نمایان شد. این بنا عبارت از چهار اطاق و ایوانی است كه تازه ساختهاند. مختصری در این نقطه توقف نمودم.
همراهان من در تصادف بهاین بنای محقر اظهار شادمانی فوقالعاده میكنند و مبالغهها میگویند. تا یك درجه حق دارند، زیرا اولین نشانهای است كه از تمدن و تجدد عصر معاصر بهپیكر این صخرههای عظیم و جبال مرتفع و درههای عمیق نصب میشود.
البته همراهان من بهقدر وسعت دماغ خود، و بهقدر وسعت دماغ پیشینیان ایران فكر میكنند. اگر گوش همراهان من طاقت شنیدن و اصغای افكار مرا داشت، بهآنها میگفتم كه عمارت دوسه اطاقی اعضاء طرق مورد استعجاب نیست. خطآهن ایران باید “البرز“ را بشكافد و از همین جا عبور كند. مسافرین اقصی بلاد “اروپا“ و “آمریكا“ باید از قلة “البرز“ و تونلهای همین نقطه سرازیر شده، و خاطرههای خود را از تماشای مناظر ملكوتی “مازندران“ بیارایند.
آیا انجام این آرزو و آمال محال و ممتنع خواهد بود؟ آیا بهانجام آرزوی خود موفق خواهم شد؟ باخداست! چیزی كه مرا فعلاً در زحمت دارد، این است كه از صحبت این خیال نیز با همراهان خود منصرفم و مجبور بهسكوت هستم. اجباراً باید قصص شاهنامه را بشنوم كه محالات را بهوجود پهلوانهای افسانهای خود ترسیم كرده است. با اشخاص باید بهقدر انتظار آنها، و در حدود افكار و دماغ آنها صحبت كرد. فعلاً قصههای شاهنامه مطرح است. من هم میشنوم و در اعماق خیال خود با مختصر تبسمی میزان عقاید و افكار آنها را میسنجم. میرزاكریمخان ارتفاع و سختی كوهسار یمین درة “عباسآباد“ را توجیه كرده، حق را بهجانب فردوسی و قشون كیخسرو میدهد كه نتوانستهاند از این محل عبور كنند. خدایارخان و نقدی تصور عبور از این راه را مافوق وهم و قیاس، و مافوق طاقت بشر میدانند. چه باید كرد؟ نمیدانند كه اصلاً و اساساً شأن انسان و شرف انسان در این است كه براثر فكر و توانائی خود بر عوامل طبیعی غلبه جسته، و تا هر درجه كه میتواند، عناصر طبیعی را مطیع و منقاد خویش بنماید.
من بههمراهان خود اعتراضی ندارم. اكثریت سكنة روی زمین همانهائی هستند كه برطبق مقتضیات محیط نشو و نما كرده، و دایرة عقول و افهام خود را از موازی خوردن و خوابیدن و راه رفتن و تأمین معاش كردن، وسیعتر نمیبینند.
من تصور میكنم كه عقل و فكر برای غور در طبیعت، مجاهده، كوشش و تصمیم در دماغ انسان بهودیعت گذارده شده است. شبههای نیست كه اقلیت مردم، از عقل و فكر خود در غور و تحقیق استفاده میكنند. در بین آنها نیز اشخاصی دیده میشوند كه از سعی و كوشش نیز امساك نمیورزند. اما مرد مصمم كمتر در میان مردم وجود پیدا میكند. تصمیم گرفتن كار آسانی نیست، و اجرای تصمیم چندین بار از اخذ تصمیم دشوارتر است. از این جاست كه یك نفر مرد مصمم قادر است كه یك مملكتی را به تغییر ماهیت مجبور سازد. مرد مصمم تابع عوامل ظاهری طبیعت و مقتضیات محیط نمیشود. او محیط را بهمقتضیات فكری خود مطیع و آشنا میسازد. اوست كه یك مرحلهای از سعادت را بهاستقبال بشریت فرستاده، و یك قدم بشر را بهطرف سعادت میراند و رهبری میكند.
علیایحال از مطلب دور نشویم. خطآهن بزرگ ایران، چه بخواهند و چه نخواهند، باید از همین هفتخوان رستم شاهنامه عبور كند. من این فكر را در مخیله خود راسخ خواهم داشت تا ببینم چه وقت بودجه مملكت را متوازن خواهم كرد، و غرش لكوموتیو را در همین درههای وحشتخیز طنین خواهم داد.
“عباسآباد“ دو قسمت است. بالا و پائین. این آبادی در درة عمیقی واقع شده و از هر طرف كوههای بلند، مانند حصار برآن احاطه دارند. در دامنة مقابل “عباسآباد“، عمارت سفید و مفصلی بهنظر میرسد كه متعلق به یكی از خوانین سواد كوهی است.
در درة “سواد كوه“ از این قسم عمارت بسیار دیده میشود. ولی این بنا، بهواسطة محلی كه برسرجاده دارد، ممتاز است، درة “عباسآباد“ محل تلاقی سهراه مهم است. یكی بهجانب “مازندران“، دیگر بهطرف “فیروزكوه“ و سوم بهسمت داخلة “سوادكوه“ ممتد میشود. این عمارت بر هر سه قطعه راه مشرف است، و در بالای قلة كوه به یك قطعة ابر شباهت دارد. از قدیمالایام اهمیت این نقطه منظور متنفذین محلی بوده است. استحكاماتی در این محل ساخته بودهاند كه كاملاً جادة “مازندران“ را به اختیار آنها میگذاشت. گویا راهداری این نقطه فواید زیادی داشته و از مشاغل و مناصب عمده بوده است.
در كنار جادة “عباسآباد“، بنای كوچكی است بهیادگار عملجات راه، كه در این محل سخت مشغول تسطیح جاده بودهاند، و سال گذشته دچار حادثه شدهاند. تفصیل آنكه باروت زیادی در كنار راه انبار بوده كه هنگام لزوم بهمصرف شكافتن كوه و سنگ برسد. اشخاصی كه در حوالی بودهاند، بیاحتیاطی كرده، آتش سیگار را در آن افكندهاند. تمام بیشهها آتش گرفته و خانههای اطراف را ویران كرده است. هفتنفر مقتول و 13 نفر مجروح شدهاند. خیلی از شنیدن این قضیه متاسف شدم. دومین دفعه است كه در این راه میبینم آتش سیگار چه تلفات و خساراتی را وارد ساخته است.
در ابتدای ناحیة “سوادكوه“ واقع شدهام. خاطرههای عجیبی از مد نظرم میگذرد. میل دارم قدری تنها باشم و فكر كنم. همراهان را مرخص كردم كه بروند قدری استراحت كرده، صرف چای نمایند. ولعیهد كه با صحبتهای نمكین خود خاطر مرا محفوظ كرد، از مرخصی همراهان استفاده كرده، او هم رفت در اطراف جاده گردش نماید.
تنها ایستادهام. بهجانب ناحیه “سوادكوه“ و مناظر دلپذیر آن نگاه میكنم. “سوادكوه“ مسقطالرأس من است. اینجا را از صمیم قلب دوست دارم. بهوطن خود مجذوبم. وطن خود را میپرستم. بهنسیمی كه از جانب بالا میوزد و دماغ مرا عطرآگین مینماید علاقمندم. بهاین كوه و سنگ و جنگل و درخت و ذرات خاكی كه صفحة “سوادكوه“ را تشكیل میدهد، صمیمیترین، حساسترین، و مؤثرترین جذبات روح و قلب خود را تسلیم مینمایم.
چه خاطرههای مقدسی كه الساعه از جلوی چشم من میگذرند، و سرتكریم خود را در مقابل آنها خم مینمایم. چه یادگارهای عزیزی كه الان بروجود من استیلا یافته، و بی اختیار بهطرف آنها پروا | |